پنجشنبه 29 مرداد1388
سبز.سرخ.
بلندش کردم.سنگین بود.با یه دست نمی شد نگهش داشت.
دو دستی گرفتمش که از دستم نیوفته.
اگه می افتاد می ترکید.
آروم گذاشتمش روی سینک.
آب سردو باز کردم ،گرد گرد بود مثه یه توپ ،
قشنگ زیر و روشو شستم.
پوست سبزش برق افتاد، با دستمال خشکش کردم.
گذاشتمش تو سینی ، عمودی و افقی فرقی نداشت ، از هر طرف که عشقت می کشید می تونستی چاقو رو فرو کنی تو دلش
برادریشو بهت ثابت می کرد.
یا شیرین و سرخ ، یا سفید و بی مزه.
مثله یک رابطه از پیش اعلام نشده.
بسته به شانست بود،نمی شد بفهمی دلش پر خونه یا غم دنیا به هیچ جاش نیست.
بی درنگ زدم تو شکمش.
صدای تردش تا ته آشپزخونه شنیده شد.
برگشت نگاهم کرد،یه لبخندی زد.
گفت : سرخه؟
گفتم : سرخیش که سرخه! باید خورد شیرینیشو دید.
با نوک چاقو گلشو جدا کردم گذاشتم تو دهنم.
داغ بود،اما شیرین.
شیرین داغ به هیچ دردی نمی خوره ، حتی اگه سرخ سرخ باشه!
مارال مرداد 1388
چهارشنبه 28 مرداد1388
دوباره سکون
دوباره سکون.
دوباره این شرم دلخراش گناه،
دوباره ترس بی تو ماندن ،در منجلاب زندگی
دوباره شمارش معکوس،
فکر به انتها رسیدن.
فکر اشکهای شوره زده بر پلک
فکر فرداهای نا معلوم
طلوع کرده بر من ،
غروب کرده بر احتمالات محا ل.
سه شنبه 27 مرداد1388
ساز
از این غم هجرت ساز بزن
از این خفته دل بیدار بزن
بزن ای ساز بزن
از این رنگ شب بیمار بزن
با ریتم خوش اوازبزن
از زن غمگین بزن
از حکم زنجیر بزن
بزن ای ساز بزن
ازعشق بی شمشیر بزن
تو ای جلاد سر بزن
یکشنبه 18 اسفند1387
مثل همیشه
اون اشکامو نمی دید. سرش توی بغلم بود. مثل یه توپ گرفته بودمش توی سینم.تکون نمیخوردچون خواب خواب بود.صدای نفسهاش که اینو میگفت.چون مرتب و یکنواخت بود .بر عکس خودش که هیچ وقت یکنواخت نبود .موهاش و آروم ناز می کردم مثل نخهای آهار خورده زبرو سوزنی بود.مثل زبونش وقتی عصبانی میشد.سرش و نفس کشیدم اما هیچی نفهمیدم مغزش خیلی دور تر از دم من بود.میخواستم صداش کنم از خودش بپرسم اما میدونستم جوابم چیه.بزار بخوابم فردا هزار تا بدبختی دارم.
یکشنبه 18 اسفند1387
ای وای
ای وای از این همه تشویش از این همه اضطراب بی تو بودن . از این همه قصه های ناتمام . ای وای از سوالهای بی پاسخ . از جوابهای نامفهوم .از داستانهای سر گشاده و بی مقصد . ای وای از فکر فردای بی تو . ای وای از تنهایی . ای وای از افسانه های خاموش . از رویای زجه خورده در ذهن .ای وای . به فریادم برس که هر لحظه در تردیدم در تشویشم. در هیجانم اما بی حرکت ساده و صامت . به دریا بردم تمام خستگیهایم را موجهایش را به پایم ریخت به صحرا رفتم تا دریابد تنهاییم را . به شن کشید سراپا وجودم را به کنارت رسیدم اما خسته تر و تنها تر شدم. ای وای تو به فریادم برس .

